من اگر
دست ِ "ناچاری" بودم
دست ِ کسی را
نمیگرفتم
میرفتم
من اگر
دست ِ "انتظار" بودم
دست ِ هیچ عشقی را
نمیگرفتم
میرفتم
من اگر
دست ِ "خاطره" بودم
کسی را به یاد
نمیسپردم
میرفتم
من اگر
دست ِ "خستگی" بودم
میرفتم
میرفتم
میرفتم...
مورات حان مونگان / سیامک تقی زاده
برای بچههایی مثل من و برادرهام، روز معلم هیچوقت یک روز عادی نبوده. یعنی فقط روزی نبوده که کادو دستمان بگیریم و ببریم مدرسه، یا اینکه دسته گلی تقدیم معلممان کرده باشیم. همیشه این روز برایمان فرق داشته چون توی خانهای قد میکشیدیم که هم پدر و هم مادرمان معلم بودند، گرد گچهای سفید را کم روی شانههای پدرمان ندیدیم، یا سرفهها و صدای خستهی مادرمان را. ظهرها همه با هم از مدرسه برمی گشتیم؛ دور هم جمع میشدیم و غصههای پدر و مادر را بابت مشکلات شاگردهایشان میفهمیدیم. حس میکردیم. میدیدیم که چهطور به هر دری میزنند تا گرهی از کار شاگردی باز کنند. شاگردهایی که هنوز هم هستند: وقتی که میرویم به فروشگاهی تا خرید کنیم، وقتی کارمان به فلان اداره یا فلان بیمارستان میافتد، وقتی که مجبوریم راهروهای فلان ساختمان را برای انجام کاری کوچک هی بالا و پایین برویم. در اوج خستگی و کلافگی، شاگردها پیدایشان میشود و میآیند جلو. مردها و زنهای جا افتاده و خوشرویی که خودشان را معرفی میکنند. بعضی وقتها شناخته میشوند؛ بعضی وقتها هم نه. باید که مشخصات بیشتری از خودشان بگویند، یا از کلاسی که داشتهاند. میگویند که آقا، خانم! کلاستان به یاد ماندنی بود. هنوز یادم هست، فلان شعر اخوان را که میخواندید. وقتی که کلمات انگلیسی را برایمان آشنا میکردید. وقتی که بهمان میگفتید تقلب کردن هم ایرادی ندارد، اما به این شرط و آن شرط که باعث میشد واقعا درس را بخوانیم. با دل و جان بخوانیم.
اینکه آدم فرزند دو معلم باشد عالم خودش را دارد. همیشه توی مدرسه سرت بالاست. اگر بگویند پدرو مادرت چهکاره اند، میگویی دبیر. هیچوقت لباسهایت و کفشهایی که میپوشی به گرانی و شیکیِ لباس های دختر ِ دکتر فلانی نیست، اما از همان بچگی میفهمی که خب، خانهی تو و دنیایی که پدر و مادرت برایت ساختهاند چیزهایی دارد که در خانهی او پیدا نمیشود. این را از حرف زدنشان میفهمی، از هزار چیز دیگر. عادت داری به قسطهای ناتمام و حقوقی که همان اول برج از دست پدر و مادرت رفته، اما این را هم میبینی که چقدر محکمند و چهطور میتوانند چرخ زندگی را بچرخانند بدون آن که کمبودی حس کنی.
فرزند دو معلم بودن خیلی چیزها به آدم یاد میدهد. اینکه بیشتر و بیشتر میفهمی توی این مملکت هیچ چیز سر جایش نیست. اینکه کمترین حقوق و دستمزد همیشه مال آنهاییست که بیشترین زحمت را میکشند، که با شرافت و بدون خم به ابرو آوردن زندگیشان را جمع میکنند. که کمدل نیستند، و همین را با رفتارشان به بچههایشان یاد میدهند. بهشان میفهمانند که زندگی لزوما داشتنِ این و آن نیست؛ داشتن شرف است در زمانهای که شرافت دارد رنگ میبازد. که در سرزمینی زندگی میکنیم که هیچ چیزی و هیچ آدمی، در جایگاه واقعی خودش ننشته. و زندگی همین جنگیدن، سر بالا گرفتن و خم به ابرو نیاوردن است. با دستهایی خالی اما روحی پر.
سر خم میکنم. به احترام آن دستهای گچی، به احترام آن صداهای خسته.

آدم یکهو نگاه میکند و میبیند که سالها همینطور آمده و رفتهاند و کلی کار ِ ناتمام باقی مانده. کلی حرف ِ ناشنیده، بینهایت کلمهی ناخوانده و نانوشته. میبیند بچههای فامیل، آنهایی که تولدشان را دیده بوده و روی پایش تکانتکانشان میداده، حالا بزرگ شدهاند و سرشان توی موبایلهایشان است و دل ِ اوست انگار که هنوز کودک مانده. بعد میترسد. فکر میکند روزها چه مرگشان شده که مثل ده سال قبل مثلا، بیخیال و آرام نمیگذرند؟ دنیا چهطور شده که سالهای عمرش دارند تند و تند پر میکشند؟
داستان داستان ِ بیست و نمیدانم چند سال نیست... داستان ِ عقربههایی است که دویدنشان طلسم شده و با یک چشم به هم زدن، عدد عمر را هی زیاد و زیادتر میکنند. میترسد که نکند آن همه کار ِ نکرده... آن همه کتاب ِ نخوانده... آن همه حرفِ نانوشته... آن همه تغییر ِ مهم که در زندگی و رفتارش نداده، جمع بشوند روی هم و از سرعت ِ دیوانهوار ِ عقربهها جا بمانند؟
این حرف را تازگی زیاد میشنوم، که "مدتهاست در روز تولدم خوشحال نیستم." فکر میکنم شاید چون بیشترِ ماها، به جای آنکه لذت ِ زندگی را شناخته باشیم، فقط دست و پا میزنیم تا زنده بمانیم. و خب، طبیعی هم هست اگر یک وقتی، چشم باز کنیم و ببینیم آدم ِ خستهای شده ایم که دستهایش خالی مانده. آنوقت، خوشحالی ِ روز تولد برای چنین آدمی چه معنا دارد؟
با این حال اما، به لطف ِ همان دل ِ حال خراب که هنوز کودک مانده، میخواهم امید داشته باشم که از زندگی؛ کمی بیشتر از آن "زنده ماندن" بفهمم. به کمش هم قانعم. حتما میتواند کاری بکند که سالهای بعد اقلا، دلم اینقدر غمگین نباشد از گذر ِ ساعتها، و بتوانم فکر کنم که خب، "امروز دوازدهم فروردین است و من خوشحالم".
چهار کتاب ايرانی پس از افزوده شدن به فهرست ۲۵۰ کتاب برتر جهان به فهرست "کلاغ سپيد"، کتابخانه بينالمللی کودک و نوجوان مونيخ افزوده شدند.
کتاب های "توبه" نوشته فريده خلعتبری با تصويرگری بهار اخوان از انتشارات شباويز، "روزی که مرغها روی سرشان ايستادند" اثر آنيتا يارمحمدی با تصويرگری حميدرضا اکرم از انتشارات شکوفه، "غول و دوچرخه" نوشته احمد اکبرپور با تصويرگری راشين خيريه از نشر افق و "قلبهای نارنجی" نوشته مينو کريمزاده از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در اين دو فهرست جای دارند.
+متن خبر در رادیو زمانه / مهر
مطرب نی بزن، ساقی می بیار.

«پرسه در حوالی داستان امروز» ۱۵ داستان از ۱۵ نویسنده است که زیر نظر حسین سناپور به چاپ رسیده است. در این مجموعه داستان که نشر تجربه ناشر آن است داستانهایی از ۱۵ نویسندهی جوان که اغلب در کارگاههای داستان نویسی حسین سناپور حضور داشتهاند به چشم میخورد. اسامی نویسندگانی که داستانهایشان در این مجموعه به چاپ رسیده به این شرح است: سمیه امین، علی بهمرام، عقیل دادیزاده، علی زوار کعبه، سپیده سیاوشی، مرضیه صادقی، گلناز صالح کریمی، محمد عطاریانی، مسعود فدایی تبریزی، امیرحسین فضل آذر شربیانی، رضا فکری، احسان کشت کار معینی، لیلی مجیدی، پوپک نوید و آنیتا یارمحمدی.